معنی بیرون کردن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) راندن. بدر کردن. برون کردن. خارج ساختن. اخراج کردن. نفی کردن. طرد کردن : کنون دشمن از خانه بیرون کنیم وزین پس بر این لشکر افسون کنیم. فردوسی. - بیرون کردن نوکری یا عضو اداره ای را؛ اخراج کردن او را. عذر او را خواستن. || بیرون آوردن. (یادداشت مؤلف): ای بزفتی علم بگرد جهان برنگردم ز تو مگر بمری گرچه سختی چو نخکله مغزت جمله بیرون کنم بچاره گری.لبیبی. مجرد بمعنی نه عارف بدلق که بیرون کند دست حاجت بخلق.سعدی. رجوع به برون کردن شود. - از سر بیرون کردن؛ از یاد بردن. فراموش کردن. از خاطر زدودن : چنین داد پاسخ که ایدون کنم ز سر نام پرویز بیرون کنم .فردوسی. || درآوردن. استخراج : و آلات شکمش بیرون کردند و از بوی خوش بیاکندند. (مجمل التواریخ والقصص). نقت؛ مغز از استخوان بیرون کردن. (تاج المصادر بیهقی). نتل؛ خاک از چاه بیرون کردن. (تاج المصادر). || درآوردن. کندن. جدا کردن، چنانکه جامه و کفش از تن و پای. (یادداشت مؤلف): همه جامهٔ رزم بیرون کنید همه خوبکاری به افزون کنید.فردوسی. بدو گفت رستم که ایدون کنم شوم جامهٔ راه بیرون کنم.فردوسی. خلع؛ بیرون کردن جامه و مانند آن. (ترجمان القرآن): آن جامه... از من بیرون کرد و آن جامه ها را در من پوشانید. (اسرارالتوحید ص ۵۴). || بریدن. جدا کردن : شمربن ذی الجوشن سر حسین بیرون کرد و عبیداللََّه بن زیاد آن سر وی با زنان و کودکان خرد اسیر کرد و بشام فرستاد. (تاریخ سیستان). لیث بن فضل او را بگرفت و دست و پای او بیرون کرد. (تاریخ سیستان). - بیرون کردن پوست؛ سلخ. کندن پوست. باز کردن پوست. جدا کردن پوست از اندام : باز لگدکوبشان کنند همیدون پوست کنند از تن یکایک بیرون.منوچهری. آنگاه بهرام بفرمود تا پوست او بیرون کردند و بکاه بیاگندند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۵). || جدا کردن. برداشتن. کنار گذاشتن : بخیلی میکرد و زکوة خدایی از مال بیرون نمیکرد. (قصص الانبیاء ص ۱۱۵). || خلع کردن. برکنار کردن : بعد از مطیع پسر او طایع بود... بهاءالدوله ویرا الزام کرد تا خود را از خلیفتی بیرون کرد و پاره ای گوش او ببرید. (ترجمهٔ طبری بلعمی). - از گردن بیرون کردن؛ از عهده خارج ساختن. فروگذاشتن مسئولیت : چون بیرون آمدند پوشیده بگفتند که این رفتن ناصواب است و از گردن خویش بیرون کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۵۶). || کندن. کشیدن. مقابل خلاندن. بیرون آوردن تیر از تن یا خار از پای. (یادداشت مؤلف). || در شاهد زیر ممکن است بمعنی خراج گرفتن باشد یعنی مالیات گرد آوردن و فرستادن. و هم ممکن است کلمهٔ «خراج» در شاهد زیر با راء بتشدید باشد بمعنی عمال و سررشته داران خراج. قال الزمخشری: فلان خراج ولاج لمتصرف و هو یعرف موالج الامور و مخارجها و مواردها و مصادرها. (اساس البلاغه، از حاشیهٔ تاریخ سیستان ص ۳۰۴). و محمدبن حمدویه به خواش عاصی شده بود و دست فرا غله و مال سلطانی دراز کرده بود و فضل بن حمید تاختن کرد و او را آنجا بکشت و یاران او پراکندند... پس عیاران را بگرفتن گرفت و بند همی کرد و به کرمان میفرستاد و اندر اول سنهٔ اثنی و ثلثمائة (۳۰۲ هـ . ق.) خراج بیرون کرد و بدر او را مدد فرستاد از فارس. (تاریخ سیستان ص ۳۰۴). || خارج کردن از عداد چیزی. مستثنی کردن. بیرون کردن چیزی از حکم. (یادداشت مؤلف). || وضع کردن. (یادداشت مؤلف). || فاش کردن. افشا کردن : به خراد خاقان دگربار گفت که این راز بیرون کنم از نهفت.فردوسی. || فرستادن. گسیل کردن. روانه ساختن : پس پیغمبر (ص) هشت رسول بیرون کرد به هشت ملک. (ترجمهٔ طبری بلعمی). هم آن زمان رسول را بر او بیرون کرد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و داعیان بهر جای بیرون کرد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۷۸). رجوع به برون کردن شود.
کلمات همقافیه با «بیرون کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر