معنی بیرون فکندن
6 بازدید
[ ف / فِ کَ دَ ] (مص مرکب) برون افکندن. بیرون افکندن. بیرون ریختن. بیرون انداختن : گفت با خرگوش خانه خان من خیز و خاشاکت از او بیرون فکن.رودکی. بعد از آنش از قفس بیرون فکند طوطیک پرّید تا شاخ بلند.مولوی. رجوع به افکندن و فکندن شود. || خارج کردن. خود را از جائی خارج ساختن : کرد رو به یوزواری یک ژغند خویشتن را شد بدر بیرون فکند.رودکی.
کلمات همقافیه با «بیرون فکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر