معنی بیرون بردن
4 بازدید
[ بُ دَ ] (مص مرکب) برون بردن. خارج کردن. خارج ساختن. مقابل درآوردن. نقل کردن بخارج : بفرمود تا کوس بیرون برند درفش بزرگی بهامون برند.فردوسی. ازین بند و زندان بناچار و چار همان کش درآورد بیرون برد.ناصرخسرو. رجوع به برون بردن شود. || محو کردن. زدودن. زایل کردن : بزرگواری و کردار او و بخشش او ز روی پیران بیرون همی برد آژنگ.فرخی. || خارج ساختن. گرفتن : پیش از آن کز دست تو بیرون برد گردش گیتی زمام اختیار.سعدی. رجوع به برون بردن شود. - بیرون بردن از راه؛ گمراه کردن : و داعیان بهر جای بیرون کرد و بسیار خلق را از راه بیرون برد. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۷۸). - جان از مهلکه بیرون بردن؛ نجات یافتن. (از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «بیرون بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر