معنی بیدار

معنی بیدار

6 بازدید
(ص، اِ) که در خواب نیست. مقابل خفته. صاحب آنندراج گوید: مقابل خفته مرکب از «بید» بمعنی شعور و آگاهی و «دار» که کلمهٔ نسبت است و غنچه، آیینه، بخت، دولت، همت، دل، خاطر، جان، عقل، شرم، شبنم، عرق، فتنه و مغز در صفات او مستعمل است. (از آنندراج). کسی که در خواب نباشد. (ناظم الاطباء). کسی که در خواب نباشد. مقابل خوابیده. صاحب غیاث گوید: مرکب از «بید» و لفظ «دار» یک دال را حذف کرده اند. یا آنکه مرکب است از «بید» و لفظ «آر» که کلمهٔ نسبت است و بید بمعنی شعور است و بیداری بلفظ کشیدن مستعمل است. (غیاث): شبان تاری بیدار و چاکر از غم عشق گهی بگرید و گاهی بریش برفوزد.طیان. شب خواب کند هرکس و تو هر شب تا روز از آرزوی خدمت او باشی بیدار.فرخی. بداد کوش و بشب خسب ایمن از همه بد که مرد بیداد از بیم بد بود بیدار.اسکافی. براه و بخواب و ببزم و شکار نباید که تنها بود شهریار بزودی کشد بخت زان خفته کین چو بیداری او را بود در کمین.اسدی. بیدار چو شید است بدیدار ولیکن پیدا بسخن گردد بیدار ز شیدا.ناصرخسرو. هرگه که همیشه دل تو بیهش و خفتست بیدار چه سودست ترا چشم چو خرگوش. ناصرخسرو. مرا چون چشم دل زی خلق چشم سر بسوی شب چو اندر لشکری خفته یکی بیدار تنهائی. ناصرخسرو. بخت تو خواب دیدهٔ بیدار تا ز امن بر چشم فتنه خواب مهنا برافکند.خاقانی. نهاد بد نپسندد خدای نیکوکار امیر خفته و مردم ز ظلم او بیدار.سعدی. از آن چشمان خواب آلوده شبها شد که بیدارم تو ای اختر گواهی دیدهٔ شب زنده داران را. یغما. || سربرداشته. سربرآورده. مقابل آرمیده : می بینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد... و مکر و خدیعت بیدار و وفا و حریت در خواب. (کلیله و دمنه). من ترا طفل خفته چون دانم که توئی خواب دیدهٔ بیدار.خاقانی. || هشیار. آگاه. بهوش. مواظب کار. مراقب. (یادداشت مؤلف). هوشیار. متنبه. (از ناظم الاطباء): مهلب مردی بیدار، کاردان بود. (ترجمهٔ طبری بلعمی). بدو گفت گیو ای جهاندار کی سرافراز و بیدار و فرخنده پی.فردوسی. کنون پیشرو باش و بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش.فردوسی. بیاراست بر میمنه گیو و طوس سواران بیدار با بوق و کوس.فردوسی. اما ایشان باید بیدارتر باشند و جاه حضرت خلافت را بجای خویش برند باز. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۴). هشیار و بیدار باشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۱). اگر بیدار و هشیاری و گوشت سوی من داری بیاموزم ترا یک یک زبان چرخ و دورانها. ناصرخسرو. در این مقطع به سعدالملک بر نتوان دعا گفتن که اندر کار خود دانا و زیرک سار و بیدارم . سوزنی. بخت اگر خفت رای بیدار است کز پی پاس خواب من رانده ست.خاقانی. بیدار باد بخت جوانت که چرخ پیر در مکتب رضای تو طفل معلم است. خاقانی. بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس.سعدی. بلی چون برکشد تقدیر خنجر نخست از عقل بیدار افکند سر.میرخسرو. نبود نیک نزد بیداران راه بی یار و کار بی یاران.اوحدی. - جان بیدار؛ جان آگاه و هشیار. - خاطر بیدار؛ ذهن وقاد و هشیار. هشیاردل. - دولت بیدار؛ بخت مساعد و پیروز. مقابل بخت خفته. || اهل دل. (شرفنامهٔ منیری). || (اِ) شعور. (غیاث). شعور و آگاهی. (آنندراج). || بمعنی بیداری نیز آمده است : نه در بیدار گفتم نی به بوشاسپ نگویم جز به پیش تخت گشتاسپ. زرتشت بهرام پژدو (از آنندراج).
(اِ) درختچه ای است کم برگ یا بی برگ که آنرا دیدار نیز نامند و کائوچوک دارد و در چاه بهار در اطراف منازل برای پرچین فراوان غرس میشود. گونه ای از فرفیون دارای شیرابهٔ کااوچوکی در چاه بهار و گه (نیک شهر) و برای پرچین کاشته میشود و بسرعت تکثیر می پذیرد. (یادداشت مؤلف). درختچه ای است که به بلندی پنج متر میرسد و از آفریقا و هندوستان به ایران آورده شده است. در چاه بهار و گه فراوان است و بوسیلهٔ قلمه تکثیر میشود. درختچهٔ بیدار کم برگ و یا بی برگ است و در چاه بهار و نیک شهر در پیرامون خانه ها و باغها برای پرچین کاشته شود. شیرهٔ آن نیز مانند پرچ برای تهیهٔ کائوچو مصرف میگردد. (از جنگل شناسی ساعی ج ۱ ص ۲۷۲).
(اِ) نام آهنگی از موسیقی. رجوع به آهنگ شود.

کلمات هم‌قافیه با «بیدار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید