معنی بیخورد
4 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب) (از: بی + خورد MMM خوردن). - بیخورد شدن؛ از خورش و طعام بازماندن از میان رفتن اشتها. - بیخورد و بیخواب شدن؛ مضطرب و پریشان و آشفته شدن از غمی یا مصیبتی یا خطری : چو بشنید این شاه پرتاب شد از اندوه بیخورد و بیخواب شد.فردوسی.
کلمات همقافیه با «بیخورد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر