معنی بیخوردی
6 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ ] (حامص مرکب) بی خوردنی. بی طعامی. بی خورشی. نخوردن : قدر به بی خوردی و خوابی در است گنج بزرگی به خرابی در است.نظامی.
کلمات همقافیه با «بیخوردی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر