معنی بیخوابی
6 بازدید
[ خوا / خا ] (حامص مرکب) افراط بیداری باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). سهر. سهاد. (نصاب). به خواب نرفتن : خواب در چشم آورد گویند کوک و کوکنار با فراقت روی او داروی بی خوابی شود. خسروانی. کوکنار از بس فزع داروی بیخوابی شود گر برافتد سایهٔ شمشیر تو بر کوکنار.فرخی. و بی خوابی به افراط زیان دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ز خواب ایمن هوسهای دماغش ز بیخوابی شده چشم و چراغش.نظامی. از غایت بیخوابی پای رفتنم نماند. (گلستان).
کلمات همقافیه با «بیخوابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر