معنی بی‌خواب

معنی بی‌خواب

5 بازدید
[ خوا / خا ] (ص مرکب) که خواب نرود. که خوابش نرود. که دیر خسبد. که کم خسبد. که دیر نخوابد. که خواب دراز نیایدش. مقابل بیدار: چو بهرام دست از خورشها بشست همی بود بیخواب و ناتندرست.فردوسی. بشهر اندرون گرد مهراب بود که روشن روان بود و بیخواب بود.فردوسی. مرا از این تن رنجور و دیدهٔ بیخواب جهان چو پر غرابست و دل چو پر ذباب. مسعودسعد. افتاده چو زلف خویش در آب بی مونس و بی قرار و بی خواب.نظامی. نمک در دیدهٔ بیخواب میکرد ز نرگس لاله را سیراب میکرد.نظامی. کاشکی صد چشم از این بیخواب تر بودی مرا تا تأمل کردمی در منظر زیبای تو.سعدی. نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیدهٔ بیخواب میزدم.حافظ. - بی خواب شدن؛ ارق. خواب ناکردن. خواب از چشم رفتن : چو بشنید این شاه پرتاب شد از اندوه بی خورد و بی خواب شد.فردوسی. - بی خواب و خورد؛ کنایه از بیقرار و آرام : چنین داد پاسخ که فرشیدورد یکی آزور مرد بیخواب و خورد.فردوسی. رجوع به خواب شود.

کلمات هم‌قافیه با «بی‌خواب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید