معنی بیحضور
5 بازدید
[ حُ ] (ص مرکب) غایب. || غافل و بی خبر. (ناظم الاطباء): ترا که در لب نوشین هزار گونه شفاست چرا همیشه مرا بیحضور باید داشت؟ ملاشانی تکلو (از آنندراج). || مضطرب. || آزرده و رنجیده. || خشمناک. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بیحضور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر