معنی بی‌حساب

معنی بی‌حساب

5 بازدید
[ حِ ] (ص مرکب، ق مرکب) بی شمار. (ناظم الاطباء). بیشمار و بی اندازه. (فرهنگ فارسی معین): این دهد مژده بعمری بی حساب و بی عدد و آن کند عهده بملکی بی کران و بیشمار. منوچهری. باران رحمت بی حساب همه را رسیده. (گلستان). و خرج بی حساب روا ندارد. (گلستان). نالیدن بی حساب سعدی گویند خلاف رأی داناست.سعدی. || بیهوده و ناحق. (ناظم الاطباء). بیهوده. (فرهنگ فارسی معین): سوار هنرمند چابک رکاب که برآتش انگشت زد بی حساب.نظامی. || ناصحیح و ناراست. (ناظم الاطباء). ناصحیح و نادرست. (فرهنگ فارسی معین): من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا پدر بگوی که من بی حساب فرزندم. سعدی. || کنایه از ظلم و بیداد. (آنندراج): تا چند بی حساب به اهل نظر کنی اینک رسید نوبت روز حساب خط. صائب (از آنندراج). شاهی که بر رعیت خود بی حساب کرد سیلاب گشت و خانهٔ خود را خراب کرد. مخلص کاشی (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «بی‌حساب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید