معنی بیحس
6 بازدید
[ حِ / حِ س س ] (ص مرکب) عاجز از احساس کردن. (ناظم الاطباء). که چیزی را درنیابد. رجوع به حس شود. || کودن و گول. (ناظم الاطباء). کودن. ابله. (فرهنگ فارسی معین). || بی محبت. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). - بی حس شدن : کرشمهٔ تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد. حافظ. رجوع به حس و احساس شود.
کلمات همقافیه با «بیحس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حس» برای سرودن شعر