معنی بیحرمتی
6 بازدید
[ حُ مَ ] (حامص مرکب) بی احترامی. بی ادبی. خویشتن ناشناسی : بدین بی عقلی و بیحرمتی که تو راست از بهشت بیرون کردند. (قصص الانبیاء). اگر بیحرمتی اندیشد انصاف از وی بتوان ستد. (کلیله و دمنه). کسی که گردن شیران شرزه درشکند بگریهٔ تو به بیحرمتی نگوید پخ.سوزنی. بیحرمتی بود نه حکیمی که گاه ورد زند مجوس خواند و مصحف برابرش. خاقانی. تأدیب این تعدی و بی حرمتی و تعریک این خیانت و بی خویشتنی که کرد بحد اعتبار رساند. (سندبادنامه ص ۷۷). به لطافت چو برنیاید کار سر به بیحرمتی کشد ناچار.سعدی. و هیچ از بیحرمتی نگذاشت. (گلستان). تا بمن این همه خواری و استخفاف و بیحرمتی برسید. (تاریخ قم ص ۲۵۴). - بی حرمتی کردن؛ : که از وی بسیار آزار داشت و بیحرمتیها کرد. (ترجمهٔ تاریخ طبری). دست در گریبان دانشمندی زد و بیحرمتی همی کرد. (گلستان).
کلمات همقافیه با «بیحرمتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر