معنی بهم انداختن
6 بازدید
[ بِ هَ اَ تَ ] (مص مرکب) جور کردن : خدا نجار نیست اما در و تخته را خوب بهم میاندازد. (یادداشت بخط مؤلف). || به ستیزه واداشتن. رجوع به همین ترکیب شود.
کلمات همقافیه با «بهم انداختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر