معنی بهم افتادن
6 بازدید
[ بِ هَ اُ دَ ] (مص مرکب) با یکدیگر تلاقی کردن. بیکدیگر رسیدن : چهار کس را داد مردی یک درم هر یکی از شهری افتاده بهم.مولوی. || کنایه از مردن. || کنایه از پریشان شدن. (آنندراج): در بلخ چو پیری و جوانی بهم افتاد اسباب فراغت بهم افتاد جهان را. انوری (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «بهم افتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر