معنی بهایم
6 بازدید
[ بَ یِ ] (ع اِ) بهائم. جِ بهیمه. چهارپایان مثل اسب و شتر و گاو و غیره. (غیاث). جِ بهیمه. (ناظم الاطباء): وی از شمار بهایم است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۵). ترکیب مردم را چون نیکو نگاه کرده اید بهایم اندر آن با وی یکسان است. (تاریخ بیهقی). در خزاین ملوک هند کتابی است که از زبان مرغان و بهایم و وحوش و سباع و حشرات جمع کرده اند. (کلیله و دمنه). بهایم برون اندر افتاده خوار تو همچون الف بر قدمها سوار.سعدی. رجوع به بهیمه و بهائم شود.
کلمات همقافیه با «بهایم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر