معنی بلند کردن
12 بازدید
[ بُ لَ کَ دَ ] (مص مرکب) برداشتن. (ناظم الاطباء). برداشتن چیزی و بالا بردن. (فرهنگ فارسی معین). رفع؛ چون بلند کردن چیزی را از زمین. (یادداشت مرحوم دهخدا). از جای برداشتن. از جای برگرفتن : آتشی کاب را بلند کند برتن خویش ریشخند کند.سنائی. || افراختن. (ناظم الاطباء). برافراشتن (بنا و مانند آن). (فرهنگ فارسی معین). مرتفع کردن. اِستشزار. إسماء. إطماح. إسناء. إضباء. إعلاء. تَرقیة. تَسنیم. تَعلیة. رَفع. شُخوص. سُموّ. شَرع. معالاة: خورشید دیده ای که کند آب را بلند سردی آب بین که شود چشم بند او.خاقانی. بنائی که محکم ندارد اساس بلندش مکن گر کنی زو هراس.سعدی. إشادة، تَشیید، تَمرید؛ بلند کردن بنا. إقماد؛ بلند کردن گردن. إنشاء؛ بلند کردن ابر. زمَّ؛ بلند کردن سر. (از منتهی الارب). - بلند کردن آتش؛ شعله ور ساختن آن : عبیده گفت به من ده تا آتشی بلند کنم و همه را بسوزانم. (قصص الانبیاء ص ۲۲۰). - بلند کردن پایهٔ کسی؛ بالا بردن او. ترقی دادن وی : و گر تنگدستی تنک مایه ای سعادت بلندش کند پایه ای.سعدی. - بلند کردن طرف یا گوشهٔ ابرو؛ در مقام بی دماغی استعمال کنند. (از آنندراج): مریض عشق چو آید اجل به بالینش کند بلند به تعظیم طرف ابرویی.طالب آملی. و رجوع به بلند شدن گوشهٔ ابرو شود. || دراز کردن. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). طولانی ساختن، چون بلند کردن ریش و گیسو و غیره. (یادداشت مرحوم دهخدا). || بزرگ کردن. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || باعظمت کردن. بلندقدر کردن. نواختن. تربیت کردن : شه که دون را بلند و والا کرد مر بلا را بلند و بالا کرد.سنائی. دشمن دانا بلندت می کند بر زمینت میزند نادان دوست.؟ اشادة؛ بلند کردن قدر و منزلت کسی را. (از منتهی الارب). - بلند کردن نام؛ مشهور کردن : بیاری تو مر خواهران را ز بند کنی نام ما را به گیتی بلند.فردوسی. || برانگیختن. بپا کردن، چون بلند کردن گرد و خاک. || برخیزانیدن. || راست کردن. (قد و قامت). || بیدار کردن از خواب. (فرهنگ فارسی معین). || جهوری کردن، چون بلند کردن آواز. (یادداشت مرحوم دهخدا). - بلند کردن آوا و آواز؛ جهوری کردن آن. به بانگ بلند آواز کردن. اِزدهاف. اِستهلال. جَهر. عَجّ. عَجیج : گفت آن کودک که ای قوم پسند درس خوانید و کنید آوا بلند.مولوی. - بلند کردن سخن؛ با بانگ بلند سخن گفتن : سخن بلند کنم تا بر آسمان گویند دعای دولت او را فرشتگان آمین.سعدی. || برداشتن، یعنی با بنه و کسان از منزلی برای منزل دیگر حرکت کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا): از آن محل شبگیر بلند کرده رفته. (مزارات کرمان ص ۱۹). || در تداول عامیانه، آماده کردن پسر یا دختر یا زنی برای مباشرت با او. (فرهنگ فارسی معین). کسی را برای انجام عمل مباشرت نامشروع راضی کردن و با خود بردن. قر زدن. (فرهنگ لغات عامیانه). بردن زنی را با خود به طوع نه بوجه شرع. (یادداشت مرحوم دهخدا). || در تداول عامیانه، دزدیدن. (فرهنگ فارسی معین). دزدی. (فرهنگ لغات عامیانه). ربودن. تصرف و تملک کردن مالی نامشروع. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «بلند کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر