معنی بشکوه
6 بازدید
[ بِ شُ / بِ ] (ص مرکب) باشکوه. مردم صاحب شوکت و حشمت و هیبت را گویند. (برهان). مردم صاحب شوکت و هیبت که آنرا باشکوه گویند مانند بخرد که باخرد آمده. (از آنندراج). مردم صاحب حشمت و شکوه. (ناظم الاطباء). صاحب حشمت و هیبت. (از سروری). باشکوه. با فر. باهنگ. و رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۲۰۹ شود: ز بس بود بشکوه و بافرهی جهان دید او را خورای شهی. لبیبی (از سروری) (از فرهنگ نظام). یکی یاقوت رمانی بشکوه بزرگ و گرد و ناهموار چون کوه.(ویس و رامین). || (اِ) شوکت و هیبت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بشکوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر