معنی بشکوهیدن
7 بازدید
[ بِ دَ ] (مص) شکوهیدن. ترسیدن. وحشت کردن : پس چندان خلق بر فجاة گرد آمدند که خالد [ بن ولید ] از او بشکوهید. (ترجمهٔ طبری بلعمی). خوارزمشاه چون لشکر سلطانی بدید اول بشکوهید که علی تکین تعبیه است. (تاریخ بیهقی). و قوم محمودی از این فروگرفتن علی نیک بشکوهیدند. (تاریخ بیهقی). شحنه ای از موم اگر مهری نهد پهلوانان را از آن دل بشکهد.(مثنوی). و رجوع به شکوهیدن شود.
کلمات همقافیه با «بشکوهیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر