معنی بشوریدن
6 بازدید
[ بِ دَ ] (مص) شوریدن. پشوریدن. نفرین و دعای بد کردن را گویند. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از مؤید الفضلاء). رجوع به پشوریدن شود. || شوریدن و در غضب شدن که به عربی هیجان خوانند. (از برهان). برانگیختن و در غضب شدن با پژولیده در معنی متناسب است. (انجمن آرا) (آنندراج). شوریدن و در غضب شدن. (ناظم الاطباء). در غضب شدن. (مؤید الفضلاء). خشمگین شدن. رجوع به شوریدن شود: بدشنام زشت و به آواز سخت به تندی بشورید با شوربخت.فردوسی. || یاغی شدن. سرکشی کردن. تمرد کردن. نافرمانی کردن. شوریدن. بجنبش آمدن : بدو گفت موبد که با این سپاه سزد گر بشوریم با ساوه شاه.فردوسی. آنچه مادهٔ او سودای سوخته باشد ساکن تر باشد بلکه همچون عاقلی و متفکری باشد [ یعنی خداوند مانیا ]، لکن هرگاه که بشورد و اندر حرکت آید او را دشخوار فرو توان گرفت و دیر آرام گیرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و از شومی این طریقت جهان بر قباد بشورید و او را خلع کردند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۲۳). صواب آن است که زود بمقر عز خویش بازگردی پیش از آنکه این خبر آنجا رسد و رعیت بشورند. (تاریخ بخارا). چون او را دفن کردند لشکر بشورید و خلاف کردند. (تاریخ بخارا). || منقلب شدن. بهم خوردن. مضطرب گشتن : بپیچیده سر از سودای شیرین بشوریده دل از صفرای شیرین. نظامی (الحاقی). || بهم زدن. درهم کردن. مخلوط کردن : پارهٔ نجاست بشورید و بر من انداخت. من سینه پیش او داشتم و آنرا بخوشی قبول کردم. (تذکرة الاولیای عطار). || برانگیختن. (ناظم الاطباء). || به تازی هوان (خواری) گویند. (مؤید الفضلاء).
کلمات همقافیه با «بشوریدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر