معنی بشورانیدن
6 بازدید
[ بِ دَ ] (مص) بشوریدن. بشوراندن. بهم زدن. منقلب کردن. ژولیدن. زیر و زبر کردن : و اگر این نخاع در میان نبودی (در میان عصب و دماغ) هر اندامی که حرکت کردی دماغ از هم بکشیدی و بشورانیدی و مضرت آنرا اندازه نبودی. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و رجوع به بشورانیدن و شوراندن شود.
کلمات همقافیه با «بشورانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر