معنی بشلیدن
6 بازدید
[ بَ / بِ شَ دَ ] (مص) نشلیدن. پشلیدن. چسبیدن. (از برهان) (فرهنگ نظام) (انجمن آرا). بشلی و بشلیدن. دوسانیدن و برچسبانیدن باشد. (سروری). برهم چسبیدن. (ناظم الاطباء). بردوسیدن بود. (نسخه ای از لغت فرس اسدی) (حاشیهٔ فرهنگ خطی اسدی نخجوانی). دوشانیدن بود و نبشلد یعنی ندوشد. دوسیدن. (صحاح الفرس) چسبیدن و چفسیدن و رجوع به شل و پشل شود. || درآویختن. (از برهان) (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی) (فرهنگ نظام). برآویختن. (نسخه ای از لغت فرس اسدی) (انجمن آرا: بشلی و بشلیدن). درآویختن. چنگ زدن. تشبث. چسبیدن و درآویختن. (از سروری). و رجوع به پشلیدن و بشل و بشکلیدن و نشلیدن، و شعوری ج ۱ ورق ۱۹۹، ۲۰۱ و ۲۰۷ شود: که بی داور این داوری نگسلد وبر بیگناه ایچ برنبشلد. ابوشکور (از لغت فرس اسدی و اشعار پراکنده). در کل غربت ز پا بشلیدنم نیست ممکن روی یاران دیدنم. آغاجی (از سروری). گر تو خواهیش و گرنه بتو اندر بشلدزر او چون بدرخانهٔ او برگذری.فرخی. شرم به یک سو نه ای عاشقا خیز و بدان تکل اندربشل. ابوالقاسم مؤدب (از لغت فرس اسدی). آتش بی شک بجانت درنشلدچون تو بچیز حرام درنشلی . ناصرخسرو (دیوان ص ۴۴۴ س ۱۶). هیچ نیابی فراز و شیب قرآن در غزل و می بطبع چون نشلی . ناصرخسرو (دیوان ص ۴۴۷ س ۴). گرت باید که بگذری ز سها دست خود در رکاب شاه بشل. شمس فخری (از سروری) (از فرهنگ نظام). || فرورفتن. (فرهنگ نظام).
کلمات همقافیه با «بشلیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر