معنی بشری
4 بازدید
[ بَ شَ ] (ص نسبی) منسوب به بَشَر. رجوع به بشر شود. || انسانی و هرچیز منسوب و متعلق به بشر. (ناظم الاطباء). - بشری زادگان؛ نسل بشری : بازپسین طفل پری زادگان پیشترین بشری زادگان.نظامی. - ضعف بشری؛ ضعف انسانی. (ناظم الاطباء). - عقول بشری؛ دانشهای انسانی. (ناظم الاطباء). || جسمانی، مربوط به جسم. (از دزی ج ۱ ص ۸۹).[ بُ را ] (ع ص) مژده. قوله تعالی : {/Bیََا بُشْری ََ هََذََا غُلاََمٌ ۹-۱۲۱۲:۱۹/} (قرآن ۱۲/۱۹) مثل عصای و در تثنیه یا بُشرَیی گویند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مژده و بشارت. (غیاث): بشارت. و بشراک و بشری لک. دعا است. (از اقرب الموارد). {/Bوَ مََا جَعَلَهُ اَللََّهُ إِلاََّ بُشْری ََ ...۱-۶۳:۱۲۶/} (قرآن ۳/۱۲۶). {/Bقُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ اَلْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْری ََ لِلْمُسْلِمِینَ .۱-۱۵۱۶:۱۰۲/} (قرآن ۱۶ / ۱۰۲). مژدگانی. (السامی فی الاسامی) (ترجمان تهذیب عادل بن علی ص ۲۶): باد چو بر زلف او وزید جهان را داد به پیروزی سعادت بشری. امیر معزی (از آنندراج). || (ع مص) مژده دادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مژدگانی دادن. (تاج المصادر بیهقی). || پیشرو. طلایه. بهنگام حوادث. (از دزی ج ۱ ص ۸۸).[ بِ ] (ص نسبی) منسوب به بشر که نام کسی بوده است. (سمعانی).[ بُ را ] (اِخ) نام یار برآرندهٔ یوسف علیه السلام از چاه. (غیاث): از پی یوسف کسان بغرض گاه بشری و گه بشیر مباش.سنایی.[ بِ ] (اِخ) ابوالحسن بشری تلمیذ سهل بن عبداللََّه محدث بود. (منتهی الارب).[ بِ ] (اِخ) ابوجعفر محمدبن یزید اموی. از فرزندان بشربن مروان شاعر بغداد بود. (از اللباب ج ۱ ص ۱۲۷).[ بِ ] (اِخ) احمد بشری بن محمدبن احمد. محدث بود. (منتهی الارب).[ بُ شَ را ] (اِخ) دهی است بشام. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ بَ شَ را ] (اِخ) دهی است به مکه به نخلهٔ شامیه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ بُ را ] (اِخ) نام قریه ای است. (از معجم البلدان). و رجوع به کتاب الوزراء و الکتاب ص ۱۳۰ شود.
کلمات همقافیه با «بشری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر