معنی بسند کردن
7 بازدید
[ بَ سَ کَ دَ ] (مص مرکب) راضی و خشنود شدن. (از ناظم الاطباء). || اکتفا کردن. اجزاء. (منتهی الارب). اجتزا. (تاج المصادر بیهقی). اقتصار. (منتهی الارب): بدین بخششت کرد باید بسند مکن جانت نسپاس و دل را نژند.فردوسی. چو دیدم ترا زیرک و هوشمند بیکساله دخل از تو کردم بسند. نظامی (از آنندراج). || برگزیدن : مخور باده چندان کت آرد گزند مشو مست از او خرمی کن بسند.اسدی.
کلمات همقافیه با «بسند کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر