معنی بسند آمدن
5 بازدید
[ بَ سَ مَ دَ ] (مص مرکب) راضی بودن. (ناظم الاطباء): قدن؛ بسند آمدن چیزی. (منتهی الارب). احساب. (تاج المصادر بیهقی). || کفایت نمودن. (ناظم الاطباء): و گفت این را به بلخان کوه فرست ترا پنجاه هزار سوار مدد آید، گفت اگر بسند نیاید، کمان بداد و گفت بنشان بترکستان فرست اگر دویست هزار سواری خواهی بیاید. (راحةالصدور راوندی). - بسند آمدن با کسی؛ برابر آمدن با وی، از عهدهٔ وی برآمدن. مقابله کردن با وی.
کلمات همقافیه با «بسند آمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر