معنی بسند
6 بازدید
[ بَ سَ ] (ص) کافی. (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (سروری) (رشیدی). کافی و کافی شدن. (غیاث). کافی و بس. (فرهنگ نظام). رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۵۸ و ۱۹۵ و بسنده شود: ترا شهر توران بسند است خود چرا خیره می دست یازی به بد.فردوسی. غار جهان گرچه تنگ و تار شده است عقل بسند است یار غار مرا.ناصرخسرو. همینت بسند است اگر بشنوی که گر خار کاری سمن ندروی. سعدی (از فرهنگ ضیا). بسند است آنکه زلف اندر بناگوشت علم گیرد مفرما غمزهٔ خونریز را کز خط حشم گیرد. امیرخسرو (از سروری). || کفاف و کفایت. (برهان). کفایت. (فرهنگ نظام) (مؤید الفضلاء). || تمام. (برهان) (سروری). کامل و تمام. (ناظم الاطباء). || سزاوار. (برهان) (مؤید الفضلاء). شایسته.
کلمات همقافیه با «بسند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر