معنی بسرآمدن

معنی بسرآمدن

3 بازدید
[ بِ سَ مَ دَ ] (مص مرکب) و برسرآمدن و در سرآمدن و با سرآمدن و سر آمدن و بسر شدن و در سر شدن و بسر رسیدن. کنایه از آخر شدن باشد. (آنندراج). به انتها رسیدن. تمام شدن. (ناظم الاطباء). انقضاء. (ترجمان القرآن عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی). منقضی شدن مدت. سرآمدن مدت. انقراض. تمام شدن. رجوع به سرآمدن و مجموعهٔ مترادفات ص ۱۳۷ شود: رنج و عنای جهان اگرچه دراز است. با بد و با نیک بی گمان بسر آید. ناصرخسرو. هرگز بجهان دید کسی غم چو غم من کز سر شودم تازه، چو گویم بسرآید. مسعودسعد. و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرتی شافی واجب داری حرص و شره این عالم فانی بر تو بسر آید. (کلیله و دمنه). صاحب که ز سیر قلمش تیغ سکون یافت حاتم که ز دست کرمش کان بسر آید. انوری (از آنندراج). ... که این عقوبت بر من بیک نفس بسرآید و بزه آن بر تو جاوید بماند. (گلستان). - با سر آمدن؛ به آخر رسیدن. تمام شدن. پایان یافتن : چو روز زندگانی با سر آید بداند کز کدامی در درآید. امیرخسرو (از آنندراج). و رجوع به بسر آمدن شود. - بر سرآمدن؛ به آخر رسیدن. تمام شدن. پایان یافتن : بر سر آمد عمر و در گلگشت بستانی هنوز وقت طفلی رفت در سیر گلستانی هنوز. سعید اشرف (از آنندراج). وه کین چه عرش باشد نه مرده و نه زنده نی بر سرم تو آیی نی عمر بر سر آید. امیرخسرو (از آنندراج). و رجوع به بسر آمدن شود. - بر سر شدن؛ آخر شدن. پایان آمدن. تمام شدن : عمر بر سر شد ز رسوایی مرا این هوس زین جان بی حاصل نرفت. امیرخسرو (از آنندراج). و رجوع به بسر آمدن شود. - بسر آمدن یا اندرآمدن؛ بر زمین خوردن سرنگون شدن : بکردار شیری که هر گور نر زند دست و گور اندر آید بسر.فردوسی. تو ره مکر و حسد مپوی ازیراک هر که براه حسد رود بسر آید.ناصرخسرو. - بسر رسیدن؛ به آخر رسیدن. تمام شدن. پایان یافتن. خاتمه پیدا کردن : خنجر بدست بر سرم آن سیمبر رسید گفتم که چیست گفت که عمرت بسر رسید. قاضی احمد (از آنندراج). و رجوع به بسرآمدن شود. - بسر شدن؛ بآخر رسیدن. تمام شدن. پایان یافتن : بپای شوق گر این ره بسر شدی حافظ. بدست هجر ندادی کسی عنان فراق. حافظ (از آنندراج). و رجوع به بسرآمدن شود. - بسر کسی آمدن؛ بسر کسی رسیدن. - بسر وقت کسی آمدن، رسیدن، افتادن؛ بحال او وارسیدن. (آنندراج): رودم برون ز تن جان چو تو زود خواهد آمد چه بمدعا بگویم که بسر تو خواهی آمد. محمد کاظم قمی (آنندراج). رجوع به بسر کسی رسیدن، بسروقت کسی آمدن، بسر وقت کسی رفتن و بسر وقت کسی رسیدن شود. - بسر نامده یا بسرنیامده؛ به پایان نرسیده باتمام نیامده : یک هجر بسرنامده هجری دگر افتاد یک غم سپری ناشده غمی دگر آمده. مسعودسعد. بسرنیامده طومار عمر جهدی کن که چون قلم ز تو در هر قدم اثر مانده. صائب. || بر باد رفتن. (آنندراج). || کنایه از جوش کردن و این محاوره است. (آنندراج). به غلیان آمدن. (فرهنگ فارسی معین): چرخ را آه شرربار من از جابر داشت دیگ کم حوصلگان زود بسر می آید. صائب (از آنندراج). || مردن. (ناظم الاطباء). به آخر رسیدن. - عمر یا روزگار بسرآمدن؛ درگذشتن. مردن : مرا بود هم مادر و هم پدر کنون روزگار وی آمد بسر. فردوسی. || اتفاق افتادن. رخ دادن. روی دادن. واقع شدن. پیش آمدن حوادث ناگوار: نشستند و گفتند با یکدگر که از بخت، ما را چه آمد بسر.فردوسی. همانا که آمد شما را خبر که ما را چه آمد ز اختر بسر.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «بسرآمدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید