معنی بستری
4 بازدید
[ بَ / بِ تَ ] (ص نسبی) در بستر افتاده و گرفتار بستر. (ناظم الاطباء). بیمار و مریض: فلان یک ماه بستری بوده و حالا چاق شده. (فرهنگ نظام).[ ] (اِخ) نام یکی از امرای تیموری معاصر میرزا الغ بیک. رجوع به حبیب السیر چ اول تهران ج ۲ ص ۱۷۵ شود.
کلمات همقافیه با «بستری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر