معنی بزرگوار

معنی بزرگوار

5 بازدید
[ بُ زُرْگْ ] (ص مرکب) کبیر و عظیم. شریف. فاضل. باشکوه. توانا. نجیب. مشهور. علی. جبار. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی) (مجمل اللغة). متکبر. عالی. متعالی. کبیر. (السامی). ماجد. مجید. (ربنجنی). کریم. (محمودبن عمر). نبیه. (زمخشری). مزیدعلیه بزرگ. (بهار عجم) (غیاث اللغات). مزیدعلیه بزرگ چون قبه و تحفه و درخت و بخت. (آنندراج). جلیل. شریف. گرامی. نجیب. عظیم. خطیر. دور از آفت. عزیز. (یادداشت بخط دهخدا). و این صفت اشیاء و اشخاص و غیر آن آید: دیر زیاد آن بزرگوار خداوند جان گرامی بجانش اندر پیوند.رودکی. آگه نبود ایچ که دهقان مرا ز دور با آن بزرگوار عروسان همی بدید. بشار مرغزی. [ برمک ] مردی بزرگوار بود و از آداب تازی و پارسی بهره داشت. (تاریخ بخارا). و افسون این مرد بزرگوار [ خواجه احمد حسن ] بر وی کار کرد. (تاریخ بیهقی ص ۱۴۴). ندانیم که حکم بزرگوار پدرم امیر ماضی در آن بر چه رفته است. (تاریخ بیهقی). فصلی دراز بیاوردم و در مدح غزنین این حضرت بزرگوار که پاینده باد و مردم آن. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۷). و آن کنشت بنزدیک بنی اسرائیل بنای بزرگوار بود. (تاریخ بیهقی). ای کنیزک گناه مهتر تو بزرگوارتر از آنست که آن را آمرزش توان کرد. (نوروزنامه). هیچ نعمتی بهتر و بزرگوارتر از شراب نیست از بهر آنکه در هیچ طعامی و میوه ای این هنر و خاصیت نیست که در شراب است. (نوروزنامه). و از این رهط بزرگوار بوده السید الاجل. (تاریخ بیهق). || مهم و معتبر: سخن ارچه بزرگوار بود نیکی آن در اختصار بود.؟ بزرگوارا کاری که آمد از پدرت بدولت پدر تو نبود هیچ پدر.فرخی. بشکیب تا ببینی کآخر کجا رسد این کار از آن بزرگ نژاد بزرگوار.فرخی. ای یادگار مانده جهان را و ملک را از گوهر شریف و تبار بزرگوار.فرخی. مجمع شاعران بود شب و روز خانهٔ آن بزرگوار جهان.فرخی. و این نامی است که بر هر کتاب نجومی بزرگوار افتد. (التفهیم). و شب پانزدهم از ماه شعبان بزرگوار است و او را شب برات خوانند. (التفهیم). ممکن نگردد آنچه اندرین شهر بزرگوار بوده است بعمرهاء دراز گفته آید. (تاریخ سیستان). و آن ریگ ایشان را خزینه ای بزرگوار است که همه چیزی که خواهند بریگ اندر کنند هرچند که سالیان برآید نگاه دارد. (تاریخ سیستان). و اندر زمین ما جای بزرگوارتر نیست زآن جایگاه که او را [ محمد (ص) را ] در کنار گیرد. (تاریخ سیستان). کسی که از پس احمد روا بود مرسل بزرگوار امیر امام خاقانی است. افضل الدین ساوی. خواجه بزرگوار بزرگست نزد ما وز ما بزرگتر ببر خسرو خطیر.منوچهری. نوروز ازین وطن سفری کرد چون ملک آری سفر کنند ملوک بزرگوار.منوچهری. درخورد همت تو خداوند جاه داد جاه بزرگوار و گرانمایه و هجیر.منوچهری. تاش به حوا ملک خصال همه ام تاش به آدم بزرگوار همه جد.منوچهری. چندان، شهریست بزرگوار از شهرستانهای چین. (لغت نامهٔ اسدی از یادداشت دهخدا). من شیعت حیدرم تو کن عفو این یک گنه بزرگوارم.ناصرخسرو. خاطر و دست تو دبیرانند اینْت کاری بزرگوار و هژیر.ناصرخسرو بازگو تا چگونه داشته ای حرمت آن بزرگوار حریم.ناصرخسرو. قلعه ایست [ ارنبه ] سخت استوار و بزرگوار. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۵۹). قصری بنا کرد بنام خویش آزرمی دخت اندر هامون و نشستنگاهی بزرگوار بر سر تل و آن اثر هنوز برجایست. (مجمل التواریخ). غرفه ها و بناها بفرمود کردن بزرگوار. (مجمل التواریخ). آنجا که فرات در دجله آمیزد شهری بزرگوار بنا کند. (مجمل التواریخ). و همیشه ملوک و امراء و اصفهبدان طبرستان بزرگوارتر از همه بودند. (تاریخ طبرستان). دیدم شبی بخواب درختی بزرگوار از علم و عقل و عدل برو شاخ و برگ و بار شاها بساز مجلس و می نوش کن که هست امروز تو ز دی به و امسال تو ز پار دولت همی ز تهنیت آمد که کرده ای جشن بزرگوار بروز بزرگوار شادیم و کامکار که شاد است و کامکار میر بزرگوار به عید بزرگوار.امیر معزی. از تواضع بزرگوار شوی وز تکبر ذلیل و خوار شوی.سنایی. شاهی که تا خدای جهان را بیافرید چون او ندید چشم سپهر بزرگوار.عمعق. بزرگوارا دانی که بنده را هر سال بدست برّ تو باشد مبرتی مرسوم.سوزنی. ذکر این فتح بزرگوار در جهان سائر گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۵). تحفه های بزرگوارش داد بر یکی در عوض هزارش داد.نظامی. نور نظر بزرگواران محراب نماز تاجداران.نظامی. مهتران و بزرگان... نباشد اظهار قوت... تا خصم بزرگوار. (کلیله و دمنه). یکی از ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانند... (گلستان). گفت ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشه نباشد... (گلستان). || مرد عالم و حکیم و فیلسوف. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «بزرگوار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید