معنی بزرگسال
4 بازدید
[ بُ زُ ] (ص مرکب) سالخورده. مسن. معمر. بزادبرآمده. (آنندراج). مسن و کلانسال. (ناظم الاطباء). مقابل خردسال. سالمند. (یادداشت بخط دهخدا).
کلمات همقافیه با «بزرگسال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر