معنی بزرگسالی
5 بازدید
[ بُ زُ ] (حامص مرکب) کلانسالی. (ناظم الاطباء). کبرة. مکبرة. مکبر. (منتهی الارب). بزرگ سال بودن. سالخورده بودن.
کلمات همقافیه با «بزرگسالی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر