معنی بزاز
85 بازدید
[ بَ زْ زا ] (ع ص، اِ) جامه فروش، چرا که بَزّ بعربی جامه را گویند. (از غیاث اللغات از کشف و مؤید). جامه و متاع فروش. (منتهی الارب) (آنندراج). جامه و متاع فروش و آنکه پارچه های پنبه ای مانند چیت و چلوار و جز آن می فروشد. (ناظم الاطباء): سائل از بخشش تو گشت شریک صراف زائر از خلعت تو هست ردیف بزاز.فرخی. آب جوئی و سقا را چو سفالست دهان جامه خواهی تو و شلوار ندارد بزاز. ناصرخسرو. بخوی خوب چو دیبا و چو عنبر شو گرچه در شهر نه بزاز و نه عطاری. ناصرخسرو. خواهندهٔ مغربی در صف بزازان حلب میگفت... (گلستان). مجلس وعظ چون کلبهٔ بزاز است آنجا تا نقدی نبری بضاعتی نستانی. (گلستان). دی گفت بدستار بزرگی بزاز در چارسوی رخت مزاد شیراز. نظام قاری (دیوان ص ۱۲۳). بزاز رخت تا تو نرنجی ز بیش و کم بر تنگ را گشوده و کتان فراخ و تنگ. نظام قاری (دیوان ص ۱۹).[ بَ ] (اِ) تسمهٔ چرمی و بند کفش. (ناظم الاطباء).[ بُ ] (اِ) خانهٔ درودگران یا کفش فروشان. (ناظم الاطباء).[ بَ زْ زا ] (اِخ) شهرکیست میان مذار و بصره در کنار شهر میسان. (از معجم البلدان).[ بَ زْ زا ] (اِخ) حسن بن حسین. از شعرا و علمای موصل است. رجوع به الاعلام زرکلی و معجم المطبوعات شود.
کلمات همقافیه با «بزاز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر