معنی بریشم

معنی بریشم

6 بازدید
[ بَ شَ ] (اِ) ابریشم. افریشم. (آنندراج). ابریسم. قز. رجوع به ابریشم شود: بیابید از این مایه دیبای روم که پیکر بریشم بود زرْش بوم.فردوسی. کرم کز توت بریشم کند آن نیست عجب چه عجب از زمی ار دُر دهد و گوهر بر. فرخی. بهمه شهر بود از آن آذین در بریشم چو کرم پیله زمین.عنصری. تا می ناب ننوشی نبود راحت جان تا نبافند بریشم خز و دیبا نشود.منوچهری. شده از غیرتش بریشم تن زَهرهٔ زهرهٔ بریشم زن.سنائی. کرا بنده کو بار مردم کشد گهی شم کشد گه بریشم کشد.نظامی. بسا مرغ را کز چمن گم کنند قفس عاج و دام از بریشم کنند.نظامی. سه نگردد بریشم ار او را پرنیان خوانی و حریر و پرند.هاتف. نقّاض؛ بریشم گزار. (دهار). و رجوع به ابریشم شود. - بریشم خور؛ که ابریشم را بخورد. کرم خورندهٔ ابریشم مانند بید و جز آن : گرچه یکی کرم بریشم گر است باز یکی کرم بریشم خور است.نظامی. - بریشم طناب؛ طناب از ابریشم : زده بارگاهی بریشم طناب ستونش زر و میخش از سیم ناب.نظامی. - بریشم لب؛ که لبی نرم چون ابریشم دارد. نازک، و آن صفتی نیکوست اسب را: بریشم لبی بلکه لؤلؤسمی رونده چو لؤلؤ بر ابریشمی.نظامی. || تار ساز، چه بجای زه یا سیمِ امروزین، در قدیم ابریشم بر رود و ساز و دیگر آلات زهی می کشیده اند: خری ماند اکنون بنه برنهید بسازید رود و بریشم دهید.فردوسی. وآن سرانگشتان او را بر بریشمهای او جنبشی بس بلعجب وآمدشدی بس بیدرنگ. منوچهری. پیریش چنگ پشت کرد و ضعیف چون بریشم ز گوشمال رباب.سوزنی. یک بریشم کم کن از آهنگ جور گر نه با ایام در یک پرده ای.انوری. تن چو تار قز و بریشم وار ناله زین تار ناتوان برخاست.خاقانی. لاجرم از سهم آن بربط ناهید را بندرهاوی برفت، رفت بریشم ز تاب. خاقانی. عندلیب از نوای تیزآهنگ گشته باریک چون بریشم چنگ.نظامی. نوای جهان خارج آهنگی است خلل در بریشم در چنگی است.نظامی. زآن هر دو بریشم خوش آواز بر ساز بسی بریشم ساز.نظامی. می بآواز بریشم خور کمال مطربی گر آیدت روزی بچنگ. کمال خجندی.

کلمات هم‌قافیه با «بریشم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید