معنی بریان کردن

معنی بریان کردن

7 بازدید
[ بِ رْ کَ دَ ] (مص مرکب) کباب کردن. برشته کردن. پختن. تف دادن. اشتواء. اطباخ. افتئاد. اکشاء. انضاج. حَنذ. تَشویة. شَیّ. طَجن. طَهو. طَهی. طَهَیان. قَلو. قَلی. کَشَی : از آن پس که بی توش و بی جانْش کرد بر آن آتش تیز بریانْش کرد.فردوسی. بر آتش چو یابمْش بریان کنم برو خاک را زار و گریان کنم.فردوسی. بر آتش یکی گور بریان کند هوا را به شمشیر گریان کند.فردوسی. اگر بریان کننده [ بط و مرغابی را ] بهتر باشد، الا به بخار بریان کنند. و اگر یک ساعت به بخار آب بیاویزند پس به بخار آبی دیگر بریان کنند. و اگر یک ساعت به بخار آب بیاویزند پس به بخار آبی دیگر بریان کنند بهتر باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اگر در تنور به بخار آب بریان کنند [ گوشت خرگوش را ] هم نیک باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). از آتش حسرت بین بریان جگر دجله خود آب شنیدستی کآتش کندش بریان؟ خاقانی. اگر بریان کند بهرام گوری نه چون پای ملخ باشد ز موری.سعدی. حَنذ؛ بریان کردن گوسپند اندر زمین. (دهار). خَمط؛ بریان کردن گوشت را یا نیک نپختن آن را. (از منتهی الارب). صلی؛ در آتش بریان کردن. (دهار). || بو دادن. برشته کردن. تاب دادن. گندم و جز آن را بر تابه برشته کردن. (یادداشت دهخدا). تَحمیص : بدو گفت لختی پنیر کهن ابا مغز بادام بریان بکن.فردوسی. عَثلبة؛ در خاکستر بریان کردن گندم را. (از منتهی الارب). - بریان کرده؛ برشته کرده. کباب کرده. حنیذ. شواء. مسلوق. مشوی. مطجن. مفؤود. مقلو: حَنیذ؛ اندر زمین بریان کرده. لحم مهراء؛ گوشت نیک بریان کرده. (دهار). - || بوداده. تاب داده. برشته کرده: بگیرند هلیلهٔ کابلی و بلیله و آملهٔ بریان کرده از هر یکی سه درم. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بگیرند چلغوزهٔ پاک کرده ده درمسنگ... و تخم کتان بریان کرده... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). غله ای که از آن کنیزک می خریدند و صحیح و بریان ناکرده از بریان کرده جدا میکردند. (تاریخ قم ص ۶۴). و رجوع به بریان شود. - بریان ناکرده؛ برشته نشده : غله ای که از آن کنیزک می خریدند و صحیح و بریان ناکرده از بریان کرده جدا میکردند. (تاریخ قم ص ۶۴). || به مجاز، عذاب کردن. رنج دادن : بندهٔ بد را خداوندان بتشنه گرسنه بر عذاب آتش معده همی بریان کنند. ناصرخسرو. || به مجاز، سوختن. داغ نهادن. اثر سوختگی پدید آوردن : چون دست درازی به لبت دندان کرد تبخال چرا لب مرا بریان کرد؟خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «بریان کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید