معنی بری
5 بازدید
[ بَ رْیْ ] (ع مص) تراشیدن تیر را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تراشیدن. (تاج المصادر بیهقی). || مانده و لاغر کردن سفر کسی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نزار کردن ستور از بسیاری راندن و پیش آمدن. (تاج المصادر بیهقی). || عارض شدن. (از اقرب الموارد از تاج).[ بَ رْیْ ] (اِخ) نام موضعی است. (منتهی الارب).[ بَ را ] (ع اِ) خاک. (منتهی الارب). خاک روی زمین. (دهار). تراب. (اقرب الموارد).[ بَ ] (از ع، ص) بری ء. بریّ. برکنار. دور: بر حال من گِری که بباید گریستن بر عاشق غریب ز یار و ز دل بری.فرخی. بری دان ز افعال چرخ برین را نشاید ز دانش نکوهش بری را.ناصرخسرو. ای آنانکه در صحبت من یگانه و از الفت دیگری بری و بیگانه می باشید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۵). چون فلک از عهد سلیمان بری است آدمی آنست که اکنون پری است.نظامی. بود مه و سال ز گردش بری تا تو نکردیش تعرف گری.نظامی. گردن و گوشی ز خصومت بری چشم و سرینی به شفاعت گری.نظامی. چون در پسر موافقی و دلبری بود اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود. سعدی. کسانی که آشفتهٔ دلبرند بری از غم خویش و از دیگرند.سعدی. بری ذاتش از تهمت ضد و جنس. سعدی. - بری حاجت؛ بی نیاز. دور از حاجت و نیاز: قوی حجت از هرچه گیری شمار بری حاجت از هرچه آید بکار.نظامی. || پاک. بی گناه. (غیاث). منزه : بخل نزدیک تو کفر است و سخا نزد تو دین مرد دین دوست بود آری از کفر بری.فرخی. دور از فجور و فسق و بری از ریا و زور شسته رسوم زرق و نبشته دو نیم وی. منوچهری. تمییز میان بری و مجرم برخاست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۲۹). رنج ز فریاد بری ساحت است در عقب رنج بسی راحت است.نظامی. || بیزار: من نبرم نام تو نامم مبر من بریَم از تو تو از من بری.ناصرخسرو. || (اصطلاح عروض) هر جزو [ از ارکان عروضی ] که در آن معاقبت قائم باشد و هیچ حرف ساقط نگردانند و از معاقبت سالم دارند آنرا بری خوانند یعنی باسلامت از معاقبت. (المعجم). و رجوع به معاقبت شود.[ بَ ری ی ] (ع ص) تراشیده یا نیکو تراشیدهٔ تیر و قلم و مانند آن. (از منتهی الارب). صفت است از مصدر بَرْی به معنی تراشیدن. (از اقرب الموارد).[ بَ ری ی ] (ع ص) به معنی بری ء است. (از اقرب الموارد). بی عیب. (دهار). و رجوع به بری ء و بَری شود.[ بَ رْ ری ] (ص نسبی) منسوب به برّ. خلاف بحری. (اقرب الموارد). هر شی ء که در زمین خشک و صحرا باشد. (غیاث). بیابانی. دشتی. || موجود زیست کننده در خشکی. مقابل موجود آبی : بحر و بر هر دو زیر فرمانش بری و بحری آفرین خوانش.نظامی. || صحرائی. مقابل بستانی (در گیاه). (از اقرب الموارد). مقابل ریفی. خودرو. جنگلی. دهاتی. (ناظم الاطباء). || وحشی. خلاف اهلی (در حیوان). (از اقرب الموارد). || (اِ) قسمی از عود بخور. (یادداشت دهخدا).[ بِ رْ ری ] (ص نسبی) منسوب به بِرّ، و تأنیث آن برّیة است. (یادداشت دهخدا). رجوع به بر و بریة شود.[ بُ را ] (ع اِ) جِ بُرة. (منتهی الارب). رجوع به برة شود.[ بُ رْ را ] (ع اِ) کلمهٔ طیبه. (از منتهی الارب). سخن نیک و طیب، و آن مأخوذ از بِرّ است به معنی لطف و شفقت. (از ذیل اقرب الموارد از تاج). کلام خوب محبت آمیز مطبوع. (ناظم الاطباء).[ بُ ] (حامص) (از: بر، ریشهٔ بریدن + ی حاصل مصدری) پسوند کلمات قرار گیرد: بله بری. چله بری. راه بری. رشته بری. سنگ بری. شیشه بری. کاربری. گچ بری.[ بُ رْ ری ی ] (ع ص نسبی) منسوب به بُرّ، به معنی گندم، که خرید و فروش این متاع را افاده می نماید. (از الانساب سمعانی).
کلمات همقافیه با «بری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر