معنی بروی
5 بازدید
[ بَ / بُ ] (اِ) ابروی. ابرو. برو. حاجب. و رجوع به برو و ابرو شود: سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی ز مهمان بیگانه پرچین بروی.فردوسی. همه زرد گشتند و پرچین بروی کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی.فردوسی. همه دل پر از کین و پرچین بروی جز از جنگ شان نیست چیز آرزوی. فردوسی. نبودش ز قیدافه چین بر بروی نه برداشت هرگز دل رای اوی.فردوسی.
کلمات همقافیه با «بروی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر