معنی بروک
7 بازدید
[ بَ ] (اِ) نوعی از درخت کوچک. (آنندراج) (از ناظم الاطباء).[ بَ ] (ع ص، اِ) زنی که شوی خواهد و او را پسری رسیده و جوان باشد. (منتهی الارب).[ بُ ] (ع مص) فروخفتن شتر. (از منتهی الارب) (المصادر زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی). بزانو نشستن شتر، و اصل معنی آن نشستن شتر است بر «برک» یعنی سینهٔ خود. (از اقرب الموارد). تَبراک. و رجوع به تبراک شود. || ثابت شدن و اقامت کردن. (از منتهی الارب) (از تاج المصادر بیهقی). ثابت شدن در مکانی. (از اقرب الموارد). || کوشش کردن. || پی هم باریدن آسمان. (از منتهی الارب).[ بُ ] (ع اِ) افروشه، که نوعی از حلوا باشد. و از آنست مثل: إن البروک من عمل الملوک. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). این مثل عربی مثل فارسی «خرما و ماهی، لوت پادشاهی» را بخاطر می آورد. (یادداشت دهخدا). || (اِمص) نیک شتابی، اسم است از ابتراک. (منتهی الارب). || (ص، اِ) جِ بارِک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به بارک شود. || جِ بَرک. (منتهی الارب). رجوع به برک شود.
کلمات همقافیه با «بروک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر