معنی برموز
12 بازدید
[ بَ ] (اِ) علف دواب. (برهان) (از آنندراج). || خوراک و قوت. (ناظم الاطباء). || زنبور عسل. || انتظار و امیدواری. (برهان) (از آنندراج). میل و خواهش. (ناظم الاطباء). برمور. پرمور. پرموز.
کلمات همقافیه با «برموز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر