معنی بردة
6 بازدید
[ بُ دَ ] (ع اِ) یکی برد. و آن جامهٔ خطدار است. ج، اَبراد، اَبْرُد، بُرود. (از منتهی الارب). واحد برد به معنی جامهٔ مخطط. (از اقرب الموارد). || گلیم سیاه چهارگوشه که عرب آنرا در خود پیچند. ج، بُرْد. (منتهی الارب). گلیم خط جرد. (مهذب الاسماء). و رجوع به بُرْد شود. || هما فی بردة اخماس؛ در حق آن دو کس گویند که باهم محبت دارند و هر دو یک کار کنند. (منتهی الارب). - بردةالضأن؛ نوعی از لبن. (منتهی الارب).[ بَ دَ ] (ع ص) ناگوارد. (منتهی الارب) (آنندراج). || یقال: هی لک بردة نفسها؛ ای خالصه. || هو لبردة یمینی؛ اذا کان لک معلوماً. || (اِ) علم است مر میش را و به این معنی بدون الف و لام است. (از منتهی الارب).[ بَ رِ دَ ] (ع ص) سحابة...؛ ابر تگرگ بار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ بَ رَ دَ ] (ع اِ) واحد برد و آن گاهی بمعنی دندان سخت سفید بکار رود. (از اقرب الموارد). || ناگوارد. (منتهی الارب). ناگواری. (آنندراج). در حدیث است: اصل کل داء البردة. (منتهی الارب). تخمه. (از اقرب الموارد). این لفظ بر تخمه نیز اطلاق می شود چنانکه گفته اند اصل کل داء البردة و چون بیماری تخمه معده را سرد کرده و از هضم طعام باز میدارد لهذا نام این بیماری را از مادهٔ برودت گرفته اند و خالی از تناسب نباشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || وسط چشم. (منتهی الارب). در اصطلاح طب، برده رطوبت غلیظی است که در باطن پلک چشم متحجر میشود و در سفیدی به تگرگ شباهت دارد. (مقالهٔ سیم از کتاب سوم از قانون ابوعلی سینا چ تهران ص ۶۹). رطوبتی غلیظ و متحجر در باطن مژگان و مایل بسفیدی باشد و مانند تگرگ در شکل و سختی و بهمین لحاظ بدین اسم نامیده شده است. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
کلمات همقافیه با «بردة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر