معنی بدکاری
6 بازدید
[ بَ ] (حامص مرکب) بدکرداری. بدعملی. بدفعلی. بدفعالی. (فرهنگ فارسی معین): قفوة؛ بدکاری. (منتهی الارب). || شرارت. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). || فسق. فجور. زنا. لواط. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «بدکاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر