معنی بدآمد
6 بازدید
[ بَ مَ ] (مص مرکب مرخم، اِ مرکب) پیش آمد بد. بخت بد. سوءحادثه. مقابل نیک آمد، به آمد. (یادداشت مؤلف). بد آمدن. بد آمدن. پیش آمدن بدی : چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت هم او بدآمد خود بیند از بدآمد کار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۸). از بعد آن ندانم چرخش کجا کشید با واقعات حادثه کارش کجا رسید در گفتگوی نفس طبیعت کجا فتاد در جستجوی نقش بدآمد کجا دوید. (از مقامات حمیدی).[ بَ مَ ] (مص مرکب مرخم، اِ مرکب) پیش آمد بد. بخت بد. سوءحادثه. مقابل نیک آمد، به آمد. (یادداشت مؤلف). بد آمدن. بد آمدن. پیش آمدن بدی : چو روز مرد شود تیره و بگردد بخت هم او بدآمد خود بیند از بدآمد کار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۸). از بعد آن ندانم چرخش کجا کشید با واقعات حادثه کارش کجا رسید در گفتگوی نفس طبیعت کجا فتاد در جستجوی نقش بدآمد کجا دوید. (از مقامات حمیدی).
کلمات همقافیه با «بدآمد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مد» برای سرودن شعر