معنی بخسیدن
6 بازدید
[ بَ دَ ] (مص) پژمرده ساختن. (آنندراج). پژمرده و افسرده کردن. (ناظم الاطباء). || در رنج داشتن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). پریشان خاطر نمودن. آزار کردن. (ناظم الاطباء). || گدازانیدن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || گداختن. (فرهنگ سروری): همی به آتش خواهند بردنت زیراک بزور آتش زری شود جدا ز مسی اگر زری نکند بر تو کار آن آتش وگر مسی بعنا تا ابد همی بخسی. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ۳۶۳). || خرامان رفتن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). گرازان رفتن. گرازانیدن. گرازیدن. (شرفنامهٔ منیری). || پژمردن. || در رنج بودن. (فرهنگ سروری). و رجوع به بخسانیدن شود.
کلمات همقافیه با «بخسیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر