معنی بخسی
6 بازدید
[ بَ ] (ص) پژمرده. (برهان قاطع) (آنندراج). پژمرده و منقبض. (ناظم الاطباء). || گداخته. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). گداخته شده. (آنندراج). || از عربی) بی آب حاصل آمده. (برهان قاطع) (آنندراج). کشت {P(۲) -{/Bلاََ تَبْخَسُوا اَلنََّاسَ أَشْیََاءَهُمْ.۲۶-۲۹۷:۸۵/} (قرآن ۷/۸۵)؛ و چیزهای مردمان بمکاهید. (کشف الاسرار ج ۳ ص ۶۶۹). بنابراین آیه شاهد معنی اول خواهد بود. P} بی آب حاصل داده. (ناظم الاطباء). دیمی. دیم. (یادداشت مؤلف): تو کشتمند جهانی ز داس مرگ بترس کنون که زرد شدستی چو گندم بخسی. ناصرخسرو (از فرهنگ شعوری). و رجوع به مادهٔ بعد شود.[ بَ ] (ع ص نسبی) آب ناداده. || کشت بی نیاز از آب دادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خلاف مسقی. (از اقرب الموارد). ج، بخوس. || محصولی که از مردم بازارنشین ستانند. || آنچه عشاران بعد گرفتن صدقه بحیلهٔ مزد گیرند. (منتهی الارب). و رجوع به بخس و منتهی الارب شود.
کلمات همقافیه با «بخسی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سی» برای سرودن شعر