معنی بجل
6 بازدید
[ بُ جُ ] (اِ) استخوان شتالنگ که در میان بندگاه ساق پای می باشد و به تازی کعب می گویند. (برهان قاطع). بجول. بژل. بژول. (فرهنگ نظام). بچول. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). پژل. پژول. استخوان کعب که بدان بازی می کنند. (فرهنگ رشیدی). کعب. استخوان شتالنگ. (ناظم الاطباء): چو شش بجل ز غمت مشت استخوان شده ام. اسدی (از فرهنگ ضیاء).[ بَ ] (ع مص) نیکوحال باپیه شدن و شادمان گردیدن. (آنندراج) (منتهی الارب). نیکوحال گردیدن. دارای خصب و فراخی شدن. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بجول. (منتهی الارب).[ بَ جَ ] (ع اِ) افتراء. بهتان. (آنندراج). تهمت. (منتهی الارب). || شگفت. (آنندراج) (منتهی الارب). || دنائت و دون همتی. (آنندراج). و از آن است قول لقمان بن عاد که در ذم برادر خویش گفته خذی منی اخی ذا البجل؛ ای انه قصیر الهمة یرضی بخسائس الامور و لایرغب فی معالیها. (منتهی الارب). فرومایگی. پست فطرتی. (ناظم الاطباء).[ بُ ] (ع اِ) بهتان عظیم. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ بَ جَ ] (ع حرف ایجاب) آری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). نعم. آری. بلی. || (اسم فعل) بسنده است. یکفی. (منتهی الارب). بس است. حسبک. (آنندراج). یعنی کفایت میکند ترا و بس است. (از ناظم الاطباء).[ ] (ع مص) شهرت با افتخار یافتن. (از دزی ج ۱ ص ۵۱). مفتخر بودن. و رجوع به بجول شود.
کلمات همقافیه با «بجل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جل» برای سرودن شعر