معنی بجر
5 بازدید
[ بَ ] (ع مص) برآمده ناف گردیدن و کلان شکم شدن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پرشکم گردیدن از شیر و آب. (آنندراج) (از منتهی الارب). پر شدن شکم از شیر و آب. (از اقرب الموارد). پرشکم شدن از شیر و آب و سیر شدن. (ناظم الاطباء). || تسکین نیافتن. (آنندراج). سخت تشنه شدن. (تاج المصادر بیهقی). || سست گردیدن. (آنندراج): بجر عنه؛ سست گردید از وی. (منتهی الارب). سنگینی کردن کار بر کسی و سست گردیدن از آن. (ناظم الاطباء).[ بَ جَ ] (ع اِ) سطبری بن ناف. فتق ناف. مغندهٔ شکم. (منتهی الارب). بیرون آمدگی ناف و سطبری بن آن. (منتهی الارب).[ بُ / بَ ] (ع ص، اِ) بدی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شر. (اقرب الموارد). || کار بزرگ. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). امر عظیم. (اقرب الموارد). و منه: جئت بامر بجر و داهیة نکر. (از منتهی الارب). || شگفت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عجب. (اقرب الموارد). ج، اباجر. جج، اباجیر. (از منتهی الارب).[ بُ جَ ] (ع اِ) جِ بجر بمعنی عیبها. (آنندراج). و منه: ذکر عجره و بجره، یعنی یاد کرد عیوب و تمامی امور ظاهر و باطن او را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء): و غلامی از میان ایشان که بر عجر و بجر و مکاید واقف بود. (جهانگشای جوینی). || سختی زمانه. غم و اندوه. مراد از اشکو الی اللََّه عجری و بجری (در قول علی علیه السلام) غم و اندوه است. (از منتهی الارب).[ بَ جِ ] (ع ص) برآمده ناف. (اقرب الموارد). || شکم پرشده از شیر و آب. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «بجر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جر» برای سرودن شعر