معنی بانگ برداشتن
5 بازدید
[ بَ تَ ] (مص مرکب) فریاد کردن. فریاد زدن. صدا بلندکردن. بصدا درآمدن. عج. (منتهی الارب): بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۸۱). جمله با وی بانگها برداشتند کان حریصان کاین سبب ها داشتند.مولوی. مؤذن بانگ بی هنگام برداشت نمیداند که چند از شب گذشته ست.سعدی. سپه را یکی بانگ برداشت سخت که دیگر چه رانی بینداز رخت.سعدی. عجعجة؛ بانگ برداشتن و فریاد کردن شتر از زدن یا از گرانباری بارگران. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «بانگ برداشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر