معنی باقیمت
5 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) (از با+ قیمت) باارزش. گران قدر. گرانبها. ارزنده: و از وی [ از پارس ] بساطها و فرشها و زیلوها و گلیمهای باقیمت خیزد. (حدود العالم): دریای سخن ها سخن خوب خدایست پرگوهر باقیمت و پرلؤلؤ لالا.ناصرخسرو. مرگوهر باقیمت و باقدر و بها را اینها نه سزااندکه بیقدر و بهااند.ناصرخسرو. قبای شه ز دیباست نرم و باقیمت اگر چه زیر و درون پنبه و آستر دارد. ناصرخسرو. تا غلاف اندر بود باقیمت است چون برون شد سوختن را آلت است. مولوی. و رجوع به قیمت شود.
کلمات همقافیه با «باقیمت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مت» برای سرودن شعر