معنی باک

معنی باک

6 بازدید
(اِ) ترس. بیم. (فرهنگ اوبهی) (فرهنگ جهانگیری) (برهان قاطع). وحشت. هول. خوف. (ناظم الاطباء). رعب. روع. جبن. هراس. (آنندراج). خشیت : به یک هفته در پیش یزدان پاک همی بود گشتاسب با ترس و باک.فردوسی. چه دینار بر چشم او بر چه خاک به بزم و به رزم اندرش نیست باک. فردوسی. وز آنجاش گردون برد سوی خاک همه جای ترس است و تیمار و باک. فردوسی. چون مراغه کند کسی در خاک چون شود خاک او چه دارد باک.عنصری. تا باد بجنبد نبود خود ز پشه باک چون آتش برخیزد تیزی نکند خار. منوچهری. که ز دینار درآویخت کسی چند پری هرچه ناشسته بود پاک مکن باک مدار. منوچهری. همه گیتی از دشمن تست پاک چو ایزد نگهدار باشد چه باک.اسدی. نه دانا بود شاه باترس و باک ز ترسنده مردم برآید هلاک.اسدی. فرمود رستی از قوم ظالمان، تو را اینجا از ایشان باکی نیست. (قصص الانبیاء ص ۹۳). فرعون گفت من تو را عذاب کنم، گفت من از تو باکی ندارم. (قصص الانبیاء ص ۱۰۵). ز یأجوج و مأجوجمان باک نیست که ما بر سر سد اسکندریم.ناصرخسرو. گفت مترسید که از این باکی نیست. (مجمل التواریخ و القصص). اگرچه عشق عظیم است ازو ندارد باک کسی که بندهٔ درگاه شهریار بود. امیرمعزی (از آنندراج). ملک و عمرت را چه باک از کید و مکر دشمنان کوه و دریا را چه باک از سایهٔ پرّ ذباب. امیرمعزی. مرده و مرد را ز مرگ چه باک؟سنائی. گر گرهی خصمش اند از سر کینه چه باک کو خلف آدم است ویشان شیطان او. خاقانی. او نور و بدخواهانش خاک از ظلمت خاکی چه باک آنرا که حصن جان پاک از نور انور آمده. خاقانی. من بد دل و راه بیمناک است چون راهبرم تویی چه باکست.نظامی. اگر طوفان بادی سهمناک است سلیمانی چنین دارد چه باک است.نظامی. آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. (گلستان). بدو گفتم آخر ترا باک نیست کشد زهر جایی که تریاک نیست. سعدی (بوستان). گر از نیستی دیگری شد هلاک ترا هست، بط را زطوفان چه باک. سعدی (گلستان). کسی کو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش. اوحدی. حاسدان هستند و ما را باک نیست بی هنر آنکس که حاسد نیستش.ابن یمین. دشمن بقصد حافظ اگر دم زند چه باک منت خدای را که نیم شرمسار دوست. حافظ. || پروا. اکتراث. ملاحظه. اندیشه. (ناظم الاطباء) (فرهنگ جهانگیری). در عربی باک را به مبالات میشود تعبیر کرد. (از فرهنگ شعوری ج ۱ ص ۱۷۲). اهمیت. اعتناء. احتراز. (فرهنگ شعوری). و در این شواهد هم معانی فوق و معانی ترس و جز آن را که بسیار بهم نزدیک است توان یافت : خداوند شرم و خداوند باک ز بیداد کردن دل و دست پاک.فردوسی. شد از دل مرا باک و از دیده شرم بچشم من اکنون چه سرد و چه گرم. فردوسی. گر آمرزش آید ز یزدان پاک شما را ز خون برادر چه باک.فردوسی. این سوار از کسی باک ندارد. (تاریخ بیهقی). چون دین خرد هستمان چه باک است گر ملک دنیا به دست ما نیست.ناصرخسرو. چون سوی معروف معروفم چه باک گر سوی جهال امت منکرم.ناصرخسرو. که اگر تمامی خزاین ما در آن مبذول خواهد بود باک نیاید. (کلیله و دمنه). نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد. خاقانی. روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست. مولوی. گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شویم چه باک است. سعدی (گلستان). || عیب. (یادداشت مؤلف): ما به طبطاب؛ عیبی ندارد: بباید بریدن ورا دست و کاک که تا چون نیامدش از این کار باک. فردوسی (از لغت فرس اسدی). گر امانت بسلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی دینی.حافظ. - باکی بر شما نیست؛ لاحرج علیکم. (یادداشت مؤلف). || درد. بیماری. (یادداشت مؤلف). رنج. داء. مرض. در تداول عامه گویند: باکیش نیست؛ یعنی درد و بیماریی ندارد: چه باید کشید آنهمه رنج و باک به چیزی که گوهرش یک مشت خاک. اسدی. || التفات نمودن. از پس نگریستن. (فرهنگ جهانگیری) (برهان قاطع) (آنندراج). التفات. (شرفنامهٔ منیری). توجه. (ناظم الاطباء). || ضرر. (لغت محلی شوشتری). - امید و باک؛ امید و بیم : از آن پس جز از پیش یزدان پاک نباشم کزویست امید و باک.فردوسی. زمین و زمان و مکان آفرید توانائی و ناتوان آفرید بدویست امید و زویست باک خداوند آب، آتش و باد و خاک. فردوسی. - باک آمدن (کسی را...)؛ بیم حاصل شدن. ترسیدن : نایدم باک از آنکه ایمن کرد تن و جان من از امید و هراس. مسعودسعد. بعد از تو ز هیچکس ندارم امید و ز کس نیایدم باک. سعدی (ترجیعات). - باک بردن؛ ترسیدن : ز هیچ لشکر باکی مبر که لشکر تو ستارگان سپهرند و گردش ایام.مسعودسعد. از حسودانش نیندیشم که دارم وصل او باک غوغا کی برم چون خاص سلطان آمدم. خاقانی. - بی باک؛ بی پروا. نترس. بی اعتنا: از فعل منافقی و بیباک وز قول حکیمی و خردمند.ناصرخسرو. زین دهر چو من تو چون نمیترسی بی باک منم، چه ظن بری، یا تو.ناصرخسرو. کیست ...که از نعمت دنیا شربتی به دست او دهند که سرمست و بی باک نشود. (کلیله و دمنه). نه هرکه ستم بر دگری بتواند بی باک چنانکه میرود میراند. سعدی (صاحبیه). رحمتی آخر ای مه بی باک نظری آخر ای بت چالاک. شمس فخری (از شعوری). - بی باکی؛ بی پروایی. ناترسی : دل دیوانگیم هست و سر بیباکی که نه کاریست شکیبائی و اندهناکی. سعدی (بدایع). به بیباکی آن تیر ترکش بریخت. سعدی (بوستان). || ترجمهٔ نوع هم هست. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
(ع ص) احمق باک تاک؛ احمق که صواب را از خطا نشناسد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). احمق باک تاک و بائک تائک؛ لایدری صوابه من خطائه. (از تاج العروس).
[ کِ نْ ] (ع ص) اسم فاعل از بُکاء و بکی. که روان بود اشک از دیدگان او از اندوه. ج، بُکاة، بُکیّ. (از اقرب الموارد). باکی. گریان. گرینده. گریه کننده. رجوع به باکی و بکاء و بُکی شود.
(ص) ظاهراً معرب شدهٔ پاک بمعنی خالص و خلص. عدوی گوید: انا العربی الباک؛ ای النقی من العیوب. (از المعرب جوالیقی ص ۱۰).
(فرانسوی، اِ) جای بنزین گازوئیل در وسائط موتوری خاصه اتومبیل.
[ ] (اِخ) از طوایف مشرقی هند برطبق باج پران. (تحقیق ماللهند بیرونی ص ۱۵۰).
(اِخ) دهی است از دهستان بویراحمد سرحدی بخش کهکیلویهٔ شهرستان بهبهان که در ۸ هزارگزی شمال باختری راه اتومبیل رو سی تخت به شیراز واقع است. ناحیه ایست کوهستانی و سردسیر و دارای ۱۰۰ تن سکنه، آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول عمدهٔ آن غلات و برنج و پشم و لبنیات و شغل مردمش زراعت و حشم داری و صنایع دستی آنان قالی و جوال و جاجیم بافی و راهش مالرو است. ساکنین آنجا از طایفهٔ بویراحمد بنام رودشتی معروف میباشند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
(اِخ) از نواحی کلان خوست به افغانستان. و رجوع به قاموس جغرافیایی افغانستان شود.

کلمات هم‌قافیه با «باک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید