معنی بازجنبیدن
6 بازدید
[ جُمْ دَ ] (مص مرکب) جنبش کردن. برخاستن. بحرکت درآمدن : عهد و میثاق باز تازه کنیم از سحرگاه تا بوقت نماز. باز پدواز خویش بازشویم چون دده بازجنبد از پدواز.آغاجی. رجوع به جنبیدن شود.
کلمات همقافیه با «بازجنبیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر