معنی بازجستن

معنی بازجستن

6 بازدید
[ جُ تَ ] (مص مرکب) تفحص نمودن : همان دادهٔ خویش را بازجست کمربند ایرانیان کرد سست. نظامی (از آنندراج) (ارمغان آصفی). || پژوهیدن. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی خطی نخجوانی). تجسس. (ترجمان القرآن). جستن. جستجو کردن : هنوز ار بازجوئی در زمینشان چشمه ها یابی از آن خونها کزیشان ریخت آنجا رستم دستان. فرخی. یکی بازجوید نهان را ز پیدا یکی بازداند گران را ز ارزان.ناصرخسرو. تا درنگریم و راز جوئیم سررشتهٔ کار بازجوئیم.نظامی. نشان این دل گم کرده بازمی جستم وز ابروان تو بشناختم که آن داری. سعدی (بدایع). و گر خردهٔ زر ز دندان گاز بیفتد، بشمعش بجویند باز.سعدی (بوستان). سعدی غرض از حقهٔ تن آیت حق است صد تعبیه در تست و یکی بازنجستی. سعدی (لطایف). || تحقیق کردن. وارسی کردن. تفتیش کردن. بازجوئی : کسی کز او هنر و عیب بازخواهی جست بهانه ساز و بگفتارش اندرآر نخست. رشیدی سمرقندی. نبینی ز شاهان که بر تختگاه ز دانندگان بازجویند راه.ابوشکور بلخی. پژوهندهٔ روزگار نخست گذشته سخنها همه بازجست.فردوسی. ز درگاه خود رازداری بجست که تا این سخن بازجوید درست.فردوسی. سخن سر بسر مهتران را بگوی پژوهش کن و راستی بازجوی.فردوسی. وی [ غازی ] را گناهی نبوده که وی را بترسانیده اند و این کار بازجسته آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۴). دل مشغول نباید داشت که این بر تو [ غازی ] بساختند و ما بازجوئیم [ مسعود ] این کار را و آنچه باید بفرمود بفرمائیم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۴). بازجستند از حقیقت کار داد شرحی که گریه آرد بار.نظامی. او را بطلبید و بازجوئید، پس او را طلب کردند. (تاریخ قم ص ۲۵۹). || پیدا کردن. سراغ گرفتن : خواجه بوسعید... مرا در این بیغولهٔ عطلت بازجست و نزدیک من رنجه شد و آنچه در طلب آن بودم مرا عطا داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۴). || مطالبه. طلب کردن : همی در بدر خشک نان بازجست مر او را همان پیشه بود از نخست. ابوشکور. این رسم بماند که اگر کسی را زخم زنند نیارامد تا کینه بازنجوید. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۰۲). هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش.مولوی. حال خونین دلان که گوید باز وز فلک خون خم که جوید باز.حافظ. هر چه بدهی بکسی بازمجو دل ز اندیشهٔ آن پاک بشو.جامی. || توقع داشتن. خواستن : نشاید بازجست از خود خدائی خدائی برتر است از کدخدائی.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «بازجستن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید