معنی بار دادن

معنی بار دادن

6 بازدید
[ دَ ] (مص مرکب) اذن دادن. رخصت دخول دادن. (ناظم الاطباء: بار). بمعنی رخصت و دستوری. (آنندراج: بارداد). رخصت دخول دادن. اذن دخول دادن. اجازهٔ درآمدن دادن. دستوری ورود دادن. اجازهٔ ورود دادن. اجازهٔ دخول ببارگاه دادن. اجازهٔ ورود به نزد شاهی یا بزرگی دادن. پذیرفتن شاهی یا امیری چاکران را. پذیرفتن در بارگاه. بار عام دادن. رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۲۶ شود: گزینان لشکرْش را بار داد بزرگان و شاهان فرخ نژاد.دقیقی. چنان بگریم گر دوست بار من ندهد که خاره خون شود اندر شخ و زرنگ زگال. منجیک. یکی تخت پیروزه اندر حصار بآئین نهادند و دادند بار.فردوسی. زینگونه که من گشته ام از رنج تو ای دل ترسم که مرا خواجه بمجلس ندهد بار. فرخی. کس را بمثل سوی شما بار ندادم گفتم که برآئید نکونام و نکوکار.منوچهری. دیگر روز چون امیر بار داد همگان ایستاده بودیم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۴۰). باقی مانده از این ماه اند روز، سلطان بار داد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۶۶). دیگر روز باری داد [ مسعود ] سخت باشکوه و اعیان بلخ که بخدمت آمده بودند... با بسیار نیکویی بازگشتند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۸۸). بر تخت خلافت بنشست و بار عام داد. (ایضاً همان کتاب ص ۳۷۷). هر کرا قولش با فعل نباشد راست در دَرِ دوستی خود ندهد بارش. ناصرخسرو. گر من بسلام زی تو آیم زنهار مده هگرز بارم.ناصرخسرو. وگر بارت ندادند اندرین در بر ایشان ابر بارحمت مباراد.ناصرخسرو. آن روز که تو خواسته ناخواسته بخشی کس مر شعرا را ندهد بار بدهلیز.سوزنی. بر در پیر شاه مرو بری آمد الب ارسلان، ندادش بار.خاقانی. من در کعبه زدم کعبه مرا در نگشاد چون ندانم زدن آن در ندهد بار مرا. خاقانی. رسولان را بار دادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). زمین را زیر تخت آرام داده برسم خاص بار عام داده.نظامی. یک امشب بر در خویشم بده بار که تا خاک درت بوسم زمین وار.نظامی. عام را بار داده خود بنشست خاصگان ایستاده تیغ بدست.نظامی. صدر عالم چو بار داد در او آسمان گفت للبقاع دول.کمال اسماعیل. گفتا بتجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند. (گلستان). || ثمر دادن. میوه دادن. بر دادن. گل دادن. میوه آوردن. ببار آمدن. ببار نشستن : چون هفت سال سپری شد خدای تعالی باران فرستاد و چشمه ها و کاریزها آب گرفت و از زمین نبات برست و درختان برآمد و بار داد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). رطب هائی که نخلش بار میداد رطب را گوشمال خار میداد.نظامی. عجب که بیخ محبت نمیدهد بارم که بر وی اینهمه باران شوق میبارم.سعدی. || اجازه دادن. رخصت حضور دادن : از آستانهٔ خدمت کجا توانم رفت اگر بمنزل قربت نمیدهی بارم. سعدی (طیبات). || بار دادن زمین؛ کود دادن زمین. (ناظم الاطباء: بار).

کلمات هم‌قافیه با «بار دادن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید